اطلاعیه

خانم ها وآقایون،دخترها وپسرهای گرامی اینجانب مدیر وبلاگ به اطلاع شما می رسانم كه در این وبلاگ تا اواخر خرداد امسال بسته می باشد.دلایلم را در زیر ذكر می كنم.
1_شروع امتحان های پایانی
2_نزدیك شدن به امتحان ورودی مدارس استعداد های درخشان ونمونه
3_همین دیگه...
4.فقط چون همتون رو خیلی دوست دارم وخاطرتون برام عزیزه مناسبت ها رو براتون پست می ذارم.
امری نیست؟
فعلا بای

فقط لطفا طی این مدت شما من را از نظرات خود محروم نفرمایید.
با تشكر
 مدیر وبلاگ:اسما


بقیشو اینجا ببینید
[ 1391/02/31 ] [ 07:59 ب.ظ ] [ اسما ]

آب زمزم منحصر به فرد است.

آب زمزم منحصر به فرد است
یک دانشمند ژاپنی کشف کرده است که آب زمزم دارای خصوصیات منحصر به فردی است که در آبهای معمولی دیگر یافت نمی شود. به گزارش «تقریب»، دکتر “مساروا ایموتو”، دانشمند ژاپنی تأکید کرد: تحقیقات علمی بسیاری که به وسیلة تکنولوژی نانو بر روی آب زمزم انجام شده است، نشان می دهد هیچ یک از خواص این آب قابل تغییر نیست و اگر یک قطره از آب زمزم به ۱۰۰۰ قطره از آبهای معمولی اضافه شود، آن آبها خواص آب زمزم را به دست خواهند آورد.

این دانشمند تحقیقات بسیاری را بر روی آب زمزم انجام داده و به این نتیجه رسیده است که آب زمزم، آبی با برکت و منحصر به فرد است و بلورهای آن شبیه هیچ آب دیگری نیست و به هیچ وجه خواص آن تغییر نمی کند.
وی که پایه گذار نظریه تبلور ذرات آب است، می گوید: جملة “بسم الله الرحمن الرحیم” که در قرآن کریم وجود دارد و مسلمانان آن را در ابتدای کارهای خود یا در هنگام غذاخوردن و یا موقع خواب بر زبان می آورند، تأثیر عجیبی بر بلورهای آب دارد.

به گزارش سایت محیط، وی می افزاید: زمانی که بسم الله الرحمن الرحیم گفته می شود، تغییرات عجیبی در بلورهای آب رخ داده و آنها بسیار زیباتر می شوند، لذا می توان با گذاشتن کاستی از تلاوت قرآن کریم در کنار آب، آن را زیباتر و با صفاتر نمود.

ادامه مطلب
[ 1391/02/26 ] [ 05:20 ب.ظ ] [ اسما ]

حكم ارتداد شاهین نجفی صادرشد!

پس از انتشار این آهنگ نا شایست حکم ارتداد شاهین نجفی صادر شد


شاهین نجفی که در ترانه ی خود تصویری توهین آمیز از حرم مطهر امام رضا (ع)

با پرچم همجنسگرایان و کلاغ های فراوان به جای کبوتر و به دور حرم مصنوعی

و شبیح سازی حرم مطهر رضوی به (سانسورشده)

را درج کرده بود حکم ارتدادش توسط آیت الله صافی گلپایگانی صادر شد
ادامه مطلب
[ 1391/02/26 ] [ 02:23 ب.ظ ] [ اسما ]

الوو؟؟..خونه خدا؟؟

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمی ده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :

اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود

بلند بلند گریه کرد وگفت:

خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه

 فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.

مگه ما باهم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:

آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند

 تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.


ادامه مطلب
[ 1391/02/24 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ اسما ]

لحظه های كاغذی

لحظه های کاغذی:اثر مرحوم قیصر امین پور
لحظه های کاغذی:اثر مرحوم قیصر امین پور
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری


با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری


صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری


رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

مرحوم قیصر امین پور



ادامه مطلب
[ 1391/02/21 ] [ 03:59 ب.ظ ] [ اسما ]

وكیل زرنگ

وکیل زرنگ

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل، ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید اکنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید، متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش در گذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ٥ بچه دارد و سال‌هاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سال‌هاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به این‌ها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

[ 1391/02/17 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ اسما ]

توصیف بلندگو

موضوع انشا: میكروفون، بلندگو
و ایضا تریبون را توصیف كنید!
ارژنگ حاتمی


ناهار آب گوشت داریم، مامانی با گوشكوب در حال كوبیدن نخود و لوبیا است، موضوع انشا رو به مامانی می گویم مامانی گوشكوب را نشانم می دهد و می گوید: كاربرد تریبون به مانند گوشكوب است با هر دو می توان له كرد، با گوشكوب نخود و لوبیا را و با میكروفون و تریبون شخصیت و حیثیت افراد را!
بابابزرگ یك قاشق آبگوشت وارد دهانش می كند و می گوید: عروس! باز این غذات بی نمكه! البته تقصیر شما نیست، نمك های این دور رو زمونه دیگه شور نیست، نمك هم نمك های قدیم!، حتی طنزنویس ها هم دیگه به بانمكی سابق نیستند، راستش آن زمان ما میكروفون و بلندگو و این جور چیزا نبود، آدمها سوسول نبودند، اگه با كسی كاری داشتند نیازی نبود از بلندگو استفاده كنند، صداشون رو می انداختن ته گلوشون و عربده می زدند همه هم صداشون رو می شنیدن، من خودم جوونی هام یه بار بالای برج میلاد بودم و تشنه ام شد، از اون بالا اصغر آقا رو صدا زدم تا برام یه ایستك لیمو بیاره، اونهم از خیلی سریع یه مینیاتور دربست گرفت و اومد دم در برج میلاد و ایستك رو بهم رسوند!
همه دور سفره چشماشون داشت از حدقه در می اومد، البته نه به خاطر اینكه بابابزرگ داشت خالی می بست بلكه به خاطر اینكه بابابزرگ تونست ركورد گفتن چهار دروغ در یك جمله اش رو بشكونه!
بابایی هم گفت: اصولا تریبون ها انواع مختلفی دارند، و درجه ی آزادی افراد در بیان حرفهایشان در آنها متفاوت است، در حال حاضر چنین تریبون هایی وجود دارد: تریبون آزاد، تریبون شبه آزاد، تریبون مثلا آزاد و تریبون منطقه آزاد! ؛ البته یه جورایی تریبون تست جنبه ی افراد هم هست، بعضی ها بی جنبه هستند، وقتی یه تریبون به دستشون می افته یه حرفایی رو می زنند كه خودشون هم معنی شون رو نمی دونن، پسرم تو هم مواظب باش وقتی میری انشات رو بخونی توش حرفی نزنی كه خانم معلمتون ناراحت بشه!
پیش داداشی می روم و از او در مورد میكروفون و بلندگو می پرسم، داداشی می گوید: برای اینكه بفهمی بلندگو چقدر مهم است یه لحظه تصور كن كه اصلا بلندگو اختراع نشده است، چه اتفاقی می افتد؟!
كمی فكر می كنم و میگویم: خب در آْن صورت سر ظهر می توانستیم راحت بخوابیم! ، داداشی می پرسد: چه ربطی داره؟!، من جواب می دهم: اگر بلندگو وجود نداشت سر ظهر میوه فروش ها با آن وانت هایشان مدام توی خیابون راه نمی افتادند و با صدای بلندگویشان مردم را سرظهر از خواب بیدار نمی كردند، و یا اینكه پسر همسایه مان دیگر نمی توانست با صدای بلند ضبطش ما را آزار دهد.
داداشی كمی فكر كرد و گفت: البته اگر میكروفون اختراع نمی شد دیگر چیزی نبود كه خواننده ها دستشان بگیرند و آواز بخوانند، و چون بلندگو هم نبود نمی توانستند كنسرت برگذار كنند كه این خیلی بد است چون باعث می شد دیگر ساسی مانكنی هم وجود نداشته باشد!!
پیش خواهر می روم و از او در مورد تریبون و بلندگو و میكروفون می پرسم، خواهر می گوید: هر سه اینها چیزهای خوبی هستند چون باعث اطلاع رسانی می شوند، اما حیف كه بشریت از این عنصرها به نحو احسنت استفاده نمی كند و نمی داند این وسایل كاربردهای خوب دیگری هم می توانند داشته باشند.
به خواهر می گویم: مثلا این وسایل چه كاربرد دیگری می توانند داشته باشند؟! خواهر آهی می كشد و می گوید: ای كاش فرهنگ سازی صورت می گرفت و یك عدد بلندگو بالای پشت بام می گذاشتیم و من از طریق آن بلندگو به تمام مردم شهر اعلام می كردم من قصد ادامه ی تحصیل ندارم

[ 1391/02/13 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ اسما ]

روز معلم مبارك

هرچه دانست آموخت مرا
جز یكی جمله كه بر من ننهاد
قدر استاد نكو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد.

این روز را به همه معلم های عزیز تبریك عرض می كنم.


[ 1391/02/11 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ اسما ]

هیچ راهی دور نیست...

برای كسی كه آهسته وپیوسته مسیر هارا می پیماید هیچ راهی دور نیست...


[ 1391/02/7 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ اسما ]

جابه جایی نقطه

در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.

چه راحت انسان ها با جابه جایی یك نقطه از خدا جدا می شوند.



[ 1391/02/5 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ اسما ]

فاطمه فقط 18 سال داشت...


السلام علیک یا فاطمه الزهرا

فاطمیه قصه گوی رنجهاست     فاطمیه تفسیر سوز مرتضی است

فاطمیه شعر داغ لاله است             قصه زهرای ١٨ ساله است

ایام فاطمیه بر شما تسلیت باد.



[ 1391/02/3 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ اسما ]

داستان پیرمرد مهربان


پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد


ادامه مطلب
[ 1391/02/3 ] [ 03:46 ب.ظ ] [ اسما ]

سوال 95 امتیازی

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباه كرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچر شد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریم و از او كمك بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكری كرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یك ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولین مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال این بود: « كدام لاستیك پنچر شده بود؟»....!!

[ 1391/02/2 ] [ 05:15 ب.ظ ] [ اسما ]

اس ام اس دانشجویی

تعریف مراقب :
موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد !
سیستمی که نقش دزدگیرمنازل را سر جلسه ایفا میکند !
گالری ضدحال ! موجودی که روی سینه اش نوشته شده : من مراقبم،شما چطور!؟
یک نوع تله موش زنده !

یه تعریف دیگه ار تقلب !
۱٫یک روش غیر اصولی و ناجوانمردانه برای نتیجه گرفتن در امتحان
۲٫تنها روش اصولی و مبتنی بر عقل برای نتیجه گرفتن در امتحان !


تقلب چیست !؟
یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن
شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو !

بقیشو اینجا ببینید
[ 1391/02/2 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ اسما ]

دور باش اما نزدیك

دورباش اما نزدیك
من از نزدیك بودن های دور می ترسم...


[ 1391/02/1 ] [ 05:26 ب.ظ ] [ اسما ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic