تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکی است... - تاوان اشتباه

تاوان اشتباه

سلام دوستان عزیز .این داستان خانم نجمه اسپلانی .نویسنده همشهری ومامان بنده است.اگه خوشت اومد نظر بدین.
برای خوندن داستان به ادامه مطلب برین!

تاوان اشتباه

آنروز صبح هنگام شستن دست وصورتش،در آینه به چهره ی خسته ،صورت نتراشیده وموهای ژولیده اش نگاهی انداخت خستگی در تمام وجودش رخنه كرده بود.اعصابش كاملا بهم ریخته بود.شب گذشته بازهم برای، چندمین بار همسرش، دعوا رو شروع كرده و بعد از یك درگیری حسابی از خانه قهر كرده بود وبه منزل پدرش رفته بود.                          

خدایا این دیگه چه زندگیه كه من دارم؟خسته شدم از این زندگی!تا كی باید هرروز وهرشب جنگ وجدال داشته باشیم؟خوب چكار كنم؟آخه نمی تونم طلاقش بدم!خیلی دوستش دارم .آخه این زن از زندگی چه می خواهد؟منكه همه چیز برای او فراهم كردم پس دیگه چی؟دیگه درست شدن بقیه كارها با خداست.                                                                                   

 با خودش حرف می زد ودنبال راه چاره ای می گشت،شاید بتواند به زندگیش سروسامانی بدهد.اندیشید بهتر است با این فكر همسرش كنار بیاید وبه همراه او برای آوردن فرزند به بهزیستی برود گرچه هنوز فكر می كرد این كار اشتباه است.زیا آنها سالم هستند وبالاخره اگر خدا بخواهد بچه دار خواهند شد ولی فكر كرد شاید آمدن كودك به خانه همسرش را آرام كند.با این فكر لبخند كم رنگی بر چهره اش نشست.آبی به صورتش زد ولباس پوشید وبدون خوردن صبحانه به پاركینگ رفت.متوجه شد همسرش  شب گذشته هنگام ترك خانه ماشین او را كه جلوی ماشین خودش بوده برده،به خانه برگشت سوئیچ ماشین زنش را برداشت وپایین آمده ماشین را روشن كرد.وارد حیاط شد.هواسرد بود.دانه های ریز برف رقص كنان از آسمان پایین می ریخت وروی هر چیزی می نشست.درختان لخت وعاری از برگ،اكنون پوشش جدید وزیبایی بر تن كرده بودند.داخل ماشین گرم بود.وشحال شد زیرا ی توانست بدون اینكه سرما بخورد خودش را به محل كارش برساند.در را گشود بادیدن ماشینی كه جلوی منزلش پارك شده بود آه از نهادش برآمد وبا صدایی بلند گفت:ای بخشكی شانس. با عصبانیت دنده عقب رفت وماشین را سرجایش گذاشت واز خانه خارج شد.قبض جریمه را از جیبش بیرون كشید.برگه ای نوشت وآنرازیر برف پاك كن روی شیشه قرار داد واز آنجا دور شد.نیم ساعتی منتظر تاكسی شد ولی خبری از تاكسی نبود.                                                                         

 انگار امروز همه ی زمین وزمان دست به دست هم داده بودند تا او دیر به محل كارش برسد.به اندازه كافی طی چند روز گذشته توبیخ شده بود.دیگر دلش نمی خواست باز هم برای دیر رسیدن به افسر ارشد جواب پس بدهد.                                                                                                              ماشینی جلوی پایش ترمز زد. آدرس را گفت در را باز كرد وجلو نشست وكمربندش را بست راننده در خیابانهای پوشیده از برف نمی توانست تند برود.تازه اگر هم می توانست از مسافر بغل دستش می ترسید.چون قبض های جریمه در دستش دیده می شد.                                                                                                               تا رسیدن  به مقصد دوباره در فكر فررو رفت .آخه من بینوا چی كم گذاشتم؟توی این زندگی؟ماشین شخصی زیر پایش گذاشتم. در بهترین  نقطه شهر برایش  خانه خریدم.همه افسوس  زندگی مارا می خوردند.ولی نمی دونند،كه تو چه جهنمی دست وپا می زنیم.بارها تا پای طلاق پیش رفتیم.وقتی پای عملی شدن اینكار می افتم،چیزی از درونم فریاد می زند،خوب كه چی؟حالا این زن نشد یكی دیگه!تمام عمرت كه نمی تونی تنها بمونی.بعدشم تو كه اونو دوست داری چطور می تونی ازش دست بكشی؟                       با صدای بلند راننده كه می گفت:ببخشید قربان رسیدیم. رشته افكارش پاره شد.پول از جیبش درآورد.مرد راننده تعارفی كرد.وقتی با چهره ی اخمو ومتفكر او روبرو شد پولش را گرفت وبه راهش ادامه داد.اینقدر عصبانی وناراحت بود كه زیبایی های برف را نمی دید.وارد اداره شد.خیلی دیر شده بود.بچه ها هركدام به او می رسیدند متلكی می گفتند ورد می شدند.باز هم مدرسه ات دیر شدها! عصبانی تر وخسته تر از آن بود كه جوابی به آنها بدهد.شب بدی ر گذرانده وروز بدی ر هم آغاز كرده بود با خودش فكر كرد.خدا به خیر بگذرونه!حالا تا شب چند تا دیگه اتفاق بیفته خدا می دونه؟صبحش كه اینه خدا عاقبت ما رو بخیر كنه.برای اینكه با افسر ارشد روبرو نشود،سوارماشین شد ودستور حركت داد.                                              راننده اداره كه متوجه حال او بود هیچ حرفی نزد وفقط به گشت زدن در خیابانها مشغول شد.هر از گاهی اخطاری به ماشینهایی كه دوبله توقف كرده بودند می داد ودور می شدند.                                                                                 

وارد خیابان شلوغی شدند.سرتاسر خیابان تابلوی توقف مطلقا ممنوع نصب شده بود.نگاهی انداخت و چندماشین پارك شده را دید.به راننده گفت:توقف كند.از ماشین پیاده شد وشروع به جریمه كردن آنها كرد.تند تند قبضهای جریمه را می نوشت وروی شیشه ماشینها  قرار می داد.انگار با این كارش كمی از عصبانیت درونش كاسته می شد.زیر لب غرولند می كرد.آخه تا كی بی قانونی؟چرا این مردم قوانین را رعایت نمی كنند وبا این كارشان مشكلاتی برای دیگران درست می كنند.آخه زیر تابلوی  توقف ممنوع جای پارك كردنه؟                                                                                                                  حالا كه مجبور به پرداخت جریمه سنگین شدید می فهمید كه رعایت قوانین آسونتره.كارش كه تموم شد سوار ماشین شد وبه اداره برگشت.هنگام ورود به اتاق تلفن روی میز كارش،زنگ  می زد گوشی را برداشت.با شنیدن صدای همسرش،اخمهایش باز شد وخوش حالی تمام چهره اش را فرا گرفت.چه عجب!اینبار او برای آشتی پیش قدم  شده.حتما فهمیده اشتباه كرده ونباید ز خانه قهر میكرده؟با شنیدن صدای فریاد همسرش،همه افكارش از سرش پرید وفهمید كه اشتباه كرده.او درحالیكه صدایش خیلی خشمگین به نظر می رسید گفت:خوب حالا كارت به جایی رسیده كه منو جریمه می كنی؟كه چی رو ثابت كنی؟كه تو پلیس وظیفه شناسی هستی؟چرا هر چه به دنبال ماشینت دویدم وصدایت زدم،نایستادی؟ با شنیدن حرف های همسرش به یاد آورد كه امروز هنگام نوشتن شماره  ماشین هایی كه زیر تابلو توقف ممنوع پارك كرده بودند.شماره آشنایی دیده ولی با حال بدی كه داشت متوجه نشده بود كه ماشین خودش نیز یكی از همان ماشین ها است.آدم اینقدر گیج؟كه ماشین خودشو نشناسه وجریمه كند؟اونم مبلغ بسیار زیاد؟ولی چاره ای نداشت وكاری بود كه خودش كرده بودباید یك جوری آن را درست می كرد البته آنكه مهم نبود وجریمه را پرداخت می كرددرمورد مشكل زندگیش باید فكری می كرد كه تاوان بزرگی نپردازد.

نجمه اسپلانی



[ 1391/03/2 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ اسما ]